تبلیغات سهیل کریمی در این مستند به صورت مستقیم مظلومیت شیعیان این خطه از پاکستان را که از طرف طالبان، گروهای وهابی و ارتش پاکستان مورد حمله قرار دارند نشان میدهد.
وی این سفر پرمخاطره را آبان سال 89 به همراه گروهش به آن منطقه انجام داده بود.
سهیل کریمی برای اطلاعرسانی بیشتر درباره این منطقه صفحاتی را نیز در شبکههای اجتماعی راهاندازی کرد و بعد از بازگشت از این سفر نیز اطلاعاتی ارزشمندی را درباره پاراچنار ارائه میکرد.
مراسم نمایش و رونمایی از این مستند پنج شنبه 20 بهمن ساعت 15 در تالار رودکی با حضور اهالی فرهنگ و رسانه برگزار خواهد شد.
این مطلب عیناً از مشرق نیوز کپی شده است.


این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی
دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا
زنگ بزنه.امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و
بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست
بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم
و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول
مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه
هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این
خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت
نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت
بشه.
منم گفتم بابا یه شرط داره و
اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو
این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون
خنده هاش. اما عیبی نداره...
من هم
هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می
کنم. آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و
با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد.
بعضی
وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم
این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز
می شه!بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر
سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا
خیلی روزای بعد خوشحال بود.
اگه ده
شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب
خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه
هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام
می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه
بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.اما...
وقتی
بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه .
شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه!



خوشا جان در ره جانان نهادن
خوشا سر در ره معشوق دادن
خوشا همچون شهیدان خرم و شاد
سوی آن یار شیرین پر گشودن
هیهات من الذله....

والنصر لنا
نحن الغالبون
خیبر خیبر یا صهیونی
«فان الجهاد باب من ابواب الجنة»
«فان حزب الله هم الغالبون»
الهم عجل لولیک الفرج
لبیک یا امام الخامنه ای